به نام خدا
من در دوران خدمت با شخصی به نام مصطفی حاجیان آشنا شدم او هم
اهل قروه بود اما قروه کردستان جایی که انسانهایی بسیار میهمان نواز و
خون گرم دارد . مصطفی در نگاه اول من انسانی مقرراتی و خشک بود ولی
رفته رفته که بیشتر بایکدیگر آشنا میشدیم میدیدم در پشت آن چهره
خشک ، دریایی از محبت و دلسوزی نهفته .

چند ماهی زود تر از من خدمتش تمام میشد بد جوری به او عادت کرده
بودم .
خلاصه چند ماهی گذشت و مصطفی خدمتش به پایان رسید ولی من هنوز
چند ماهی از خدمتم مانده بود . بعد از رفتن او هنوز با هم ارتباط تلفنی
داشتیم تا اینکه یک روز مصطفی با من تماس گرفت و خبر نا گواری به من
داد ، خبر یک تصادف ، تصادفی که مادرش در آن فوت شد . مادری که
مصطفی همیشه از مهربانیهایش میگفت .
مادری که مصطفی این کتاب شعر را برای او سرود





بعد از استراحت و گذراندن شب در خانه ی وی فردای آن روز من به قروه رفتم
که ناگهان دایی و استادم آقای پرویز محمدی با من تماس گرفتند و شماره تلفن آقای مهندس امیر کاظمی را به من دادن تا من برای دادن امانتیی که آقای محمدی به من داده بودند پیش وی بروم البته من خودم از قبل مشتاق دیدار آقای کاظمی بودم ولی موفق نشده بودم حدوداً در ساعت 21:30 بود که موفق شدم با وی ملاقات کنم و همانطور که فکر میکردم ایشان