تبليغاتX
حرف دل
 

به نام خدا

من در دوران خدمت با شخصی به نام مصطفی حاجیان آشنا شدم او هم

اهل قروه بود اما قروه کردستان جایی که انسانهایی  بسیار میهمان نواز و

خون گرم دارد . مصطفی در نگاه اول من انسانی مقرراتی و خشک بود ولی

 رفته رفته که بیشتر بایکدیگر آشنا میشدیم میدیدم در پشت آن چهره

خشک ، دریایی از محبت و دلسوزی نهفته  .

 

 چند ماهی  زود تر از من خدمتش تمام میشد بد جوری به او عادت کرده

بودم .

خلاصه چند ماهی گذشت و مصطفی خدمتش به پایان رسید ولی من هنوز

 چند ماهی از خدمتم مانده بود . بعد از رفتن او هنوز با هم ارتباط تلفنی

 داشتیم تا اینکه یک روز مصطفی با من تماس گرفت و خبر نا گواری به من

داد ، خبر یک تصادف ، تصادفی که مادرش در آن فوت شد . مادری   که

 مصطفی همیشه از مهربانیهایش میگفت .

 

مادری که مصطفی این کتاب شعر را برای او سرود

 

+ نوشته شده توسط saleh در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 و ساعت 11:20 |

من هزاران بار صعود کرده ام                 

به اوج قله های احساس تو

تاکه  بینی قطره های اشکم                    

چکیده در دریای وجود تو

در این آشفتگی امواج درونت                 

شده ام قایقی با امید دیدار تو

در آن نگاه آتشین چشمانت

چه بودکه حیرانم کرد حیران نگاه تو

در این رود خانه امید سرگردانم              

که آیا رسد یا نرسد  به راز نگاه تو

من صالح عشقم به وسعت کبراست         

 همه اشکهایم تقدیم به عشق پاک تو

+ نوشته شده توسط saleh در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 و ساعت 15:44 |

همه راه گم کرده ام ز راه تو

همه یار رد کرده ام زیاد تو

همه چشم غروب بود ز طلوع تو

همه تن مرگ بود ز بودن تو

همه شب غم بود ز دوری تو

همه چشم اشک بود زعشق تو

همه خانه تصویر بود ز رخ تو

همه راز نهان بود ز راز تو

همه راست ، افسانه بود دیدار تو

+ نوشته شده توسط saleh در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 و ساعت 10:23 |
به نام خدا

دلم میخواست به آن دور برگردم به کوچه های خاکی خانه های کاه گلی خانه هایی که نور فانوس بر آن حاکم است زمستانها کرسی در اتاق  همه دورش جمع مرد کهن خاطره میگوید که در آن هزاران پند نهفته روی کرسی نوخود وکیشمیش نغمه اذان از سو ی مردی که بر بام ایستاده بر میخیزد  دار قالی در اتاق صدای چنگ بر روی قالی با آواز  زن قالی باف چه دلنشین است زنی که این هنر پنهان را از گذشتگانش به ارث برده . دلم میخواست به زمانی که جای پول وفا در میان مردم بود در سفره خانه نان خشک با هزاران صفا بود برگردم . عروس را با اسب سفید میبرند صدای ساز و دهل به گوش میرسد ، رقص زیبای محلی از پشتبام نقل و سکه بر سر عروس میریزند ، در دست داماد انار که آن را به سوی جمعیت پرت میکند .

اما افسوس اینان که در گذشته واقیعتی شیرین بوده حال به رویایی شیرین تبدیل شده و من این خاطرات را از از بزرگمردان قروه درجزین شنیده ام .

+ نوشته شده توسط saleh در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 11:34 |



آبشاری کوچک و زیبا نرسیده به روستای شاه بولاقی




جویی که بعد از آبشار جاریست



جنگلی که آبشار در میان آن پنهان است


+ نوشته شده توسط saleh در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 و ساعت 11:29 |

روزگارم چه غریبانه گذر شد

عاشقم عاشق پرستی رهگذر شد

بهاران زنامهربانیها خزان شد

شب عشق در زمانه ز غم شد

دگر می نیست آن دوایم ساقی به کجا شد

الهی چرا از آنچه میترسیدم همان شد

بوی عشق از کوچه ها ره قبرستان شد

تن خسته ز نامهربانیها در سفر شد

جام می در میستان چه تهی شد

دگر مستی نیابم غم همسفر شد

+ نوشته شده توسط saleh در سه شنبه هفتم خرداد 1387 و ساعت 19:58 |
هنوز روزگاران با عاشقان وفا دارد

امید در دل عاشقان جا دارد

هنوز شعر بر زبانشان جلا دارد

سکوت در نگاهشان ، دلشان هزار سودا دارد

هنوز دستانشان فلک ، دلشان نوای یارب دارد

غمکده ها جای عاشق را کم دارد

هنوز صفای روی یار زندگی را خوش دارد

همنشینی با ساقی عشق را درمان دارد
 
+ نوشته شده توسط saleh در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:36 |

به نام خالق فصل ها

مدتی بود انتظارش را میکشیدم روز های آخر چه دیر میگذشت کم کم آمدنش را احساس میکردم بوی نفسش ، گلها و سبزه هایی که به شوق آمدنش بر روی زمین میروییدند . احساس خاصی در وجودم بود چون با آمدنش من هم سفر میکردم سفر به شهر رویاهایم ، سفر به آب و خاک اجدادیم ، سفر به قروه درجزین و بالاخره انتظار به سر آمد و بهار با همه ی زیباییهایش آمد

باز شادی در خانه ها میهمان شد و من مانند همه مسافرانی که برای رسیدن به مقصد لحظه شماری میکردند من هم برای رسیدن به قروه سر از پا نمیشناختم وقتی به قروه رسیدم گویی جانی دوباره گرفتم به محض رسیدن من با خانواده ام به خانه پدر همسرم آقای عبدی رفتیم خانه ای کاه گلی با ستونهای چوبی در روستای عمان بعد از استراحت و گذراندن شب در خانه ی وی فردای آن روز من به قروه رفتم  و با پسر عمه ام به یدی بولاغ ( هفت چشمه ) رفتیم و چون من به آتش علاقه خاصی دارم نرسیده آتش را روشن کردم و کتری را از آب چشمه که خیلی سر وزلال بود پر کردم و روی آتش گذاشتم جاتان خالی چای را خوردیم و به طرف قروه بازگشتیم و بعد از دید وبازدید عید من با آقای عبدی و خانواده به باغ برای بیل زدن باغ و گردش رفتیم

 و من دوباره آتشی در آنجا روشن کردم و چای و سیب زمینی هم درست کردم .

گشت و گذارمان تا روز 11 فروردین طول کشید و من در آن روز دوباره به قروه و خانه عمه ام خانم توران معصومی شایان رفتم خانه ای که ویرانه های خانه خان قروه در پشت آن خانه قرار دارد و من مشغول عکس گرفتن از ساختمان فنی حرفه ای که در آن بنا شده بود بودم که ناگهان دایی و استادم آقای پرویز محمدی با من تماس گرفتند و شماره تلفن آقای مهندس امیر کاظمی را به من دادن تا من برای دادن امانتیی که آقای محمدی به من داده بودند پیش وی بروم البته من خودم از قبل مشتاق دیدار آقای کاظمی بودم ولی موفق نشده بودم حدوداً در ساعت 21:30 بود که موفق شدم با وی ملاقات کنم و همانطور که فکر میکردم ایشان فردی اهل دل و خاکیی بود و من از هم صحبتی با او بسیار لذت بردم .

+ نوشته شده توسط saleh در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 9:58 |